Articles on this Page
- 12/17/08--21:54:_عاشقانه 2
- 12/23/08--18:24:_از درد...
- 01/02/09--13:05:_توهم زيباي...
- 01/08/09--16:49:_مصاحبه به...
- 01/17/09--09:06:_در لزوم...
- 02/01/09--20:39:_معنی الابیات(3)
- 02/14/09--18:48:_معنی الابیات(4)
- 03/09/09--00:16:_Article 2
- 05/29/09--18:13:_توطئه گر...
- 11/11/09--19:55:_نامه به خودم
More Channels
- Feb 23: home modifications | Keyword Feed
- Feb 23: Last 25 matches for Broderick
- Feb 23: www.vinyl-distribution.nl -...
- Nov 29: detnews.com | Tech Blog
- Sep 19: Janon's Lair
- Nov 29: I think ..... » Pappu
- Dec 16: Twitter / zackmcm
- Feb 21: - on-TOPIC - News Magazine
- Dec 5: Twitter / Mark_Margarit
- Feb 13: トラウト釣り人?Wataru...
- Nov 28: CduBeau ! » Entrées
- Nov 29: DVDgraphie / Discographie
- Feb 21: backpage.com | computer |...
- Feb 21: Comments for Sonoma Valley Sun
- Dec 17: Twitter / arthritis_cure
- Nov 28: vacant
- Jan 1: Twitter / blocdedret
- Nov 27: Architecture
- Feb 21: digart.pl
- Nov 29: Full Contact: Sports, Politics &...
- Feb 23: So why the sudden change?
- Feb 18: Middle East Public Relations |...
- Nov 27: Kommentare für WiBiblo
- Nov 29: Chrysalis Airfares
- Nov 30: likeafatkidloveschocolate's Xanga
- Nov 26: ronin coder
- Nov 26: Twitter / martostef
- Feb 22: The Word » The Word –...
- Feb 8: Nandayo Forums
- Nov 26: Recent Videos for erique
- Dec 5: G4M3.nl
- Feb 18: L'HIPPOPOTAME QUI BUTINE
- Nov 29: Comments on: intens, cu sens
- Nov 28: Lizisaloser's Recently Played...
- Jan 8: Twitter / markknoller
- Feb 22: 123Jump.com: Earnings News
- Dec 22: News RSS : News
- Feb 16: Analysis | Bulletin of the...
- Nov 28: AUSL 2 Umbria - La gazzetta di...
- Feb 16: Comentários sobre Ministro da...
- Feb 22: www.main-netz.de - Blaulicht
- Nov 28: 「岡山出会い」の関連...
- Feb 17: WordPress.com News
- Feb 18: Astoria Apartments for Rent -...
- Feb 22: EC21 Product Catalogs - Bolts
- Feb 21: Mandals
- Feb 23: GNU/Linux. MuyLinux
- Dec 1: The Minnesota Energy Challenge...
- Jan 27: Home Supplies - All Category -...
- Jan 28: RichardDawkins.net - Audio Only
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
- 12/23/08--18:24: از درد لاعلاجي... (chan 3151513)
- 01/02/09--13:05: توهم زيباي طراحي جلد كتاب (chan 3151513)
- 01/08/09--16:49: مصاحبه به مثابه«حال کتاب خوندن ندارم» (chan 3151513)
- 01/17/09--09:06: در لزوم بيچون و چراي همبستگي صنفي (chan 3151513)
- 02/01/09--20:39: معنی الابیات(3) (chan 3151513)
- 02/14/09--18:48: معنی الابیات(4) (chan 3151513)
- 05/29/09--18:13: توطئه گر توطئه اندیش است (chan 3151513)
- 11/11/09--19:55: نامه به خودم (chan 3151513)
میآید
از دور ميآيد
با اسب سفيدش
از دور ميآيد و به پيشانيات بوسه ميزند
و تو به خواب ميروي.
عرض شود كه؛ بنا بود در يكي از روزنامجات تهران بنويسم. يعني يكي از دوستان، مشاور سردبير روزنومه شده بود، به من هم گفت بيا يك ستون بنويس. دربارهي گرافيك. چند روزي نوشتم. فرستادم. اما ظاهرا به مذاقشان خوش نيامد. حالا بنا دارم آن مطالب آنجا را اينجا به خورد شما بدهم. روغن ريخته، نذر امامزاده.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در محلهی ما یک دکتر دندانپزشک بود که سالها مادر من -مثل خیلیهای دیگر- برای امور فک و دهان پیش او میرفت. این مادرِ طفلِ معصومِ ما از جوانی به داروی بیحسی حساس بود. تا جایی که چند باری در حين كار دندانپزشكي، کارش به تپشقلب و ضعففشار و اینها کشید. از طرف دیگر دندانهایش هم علیرغم مجاهدتهای جناب دکتر، تعریف چندانی نداشتند. خلاصه خوشخوشک مادرمان به این نتیجه رسید که طاقِ بختش، جفت دندانپزشکی نمیشود و باید یک جورهایی دور هر جور دندانپزشکی خط بکشد.
این را داشته باشید تا چند سال پیشتر. ظاهراً به جبر وزارت بهداشت، آقای دکتر محلمان تابلویش را تعویض کرد. شد «کمک دندانساز تجربی». من که با نگاه اول همه چيز برایم حل شد. یعنی فهمیدم حکایت حساسیت نادرالوجود مادرم به داروی بیحسی و جنس بد دندانها و باقی قضایا همه از کجا آب میخورند.
حالا حکایت خیلی از مهمانان ناخواندهی گرافیک روز و روزگار ما هم حکایت همان دکتر ماست. نه جنس دندان سفارش خراب است و نه مشتری بخت برگشته حساسیت خاصی دارد. آقای دکتر بلد نیست نوشتهاش را کجای کار تزریق کند و تصویرش را چه طور بتراشد. این نرم افزارهای رایانگی هم حکم همان روپوش سفید را پیدا کردهاند. هرکی روپوش تنش میکند ، توهم دکتریت برش میدارد.
طرف میآید چند روزی پیش دست یک بزرگتر میایستد که اجرا کار رایانگی یا به اصطلاح اپراتور باشد. البته غالبا کار خودش را هم درست بلد نیست. به هر صورت از مدد وردستی یک کسی که سرش به تنش میارزد با کار آشنا میشود. یک مرتبه میبینی دو ماه بعد در همان مجلهای که به زور اجرا کارش بود نامش را تحت عنوان مدیرهنری زدهاند. جلالخالق. دکترجان! تابلوات غیرقانونی است. الآن شهر شلوغ است و چشم، چشم را نمیبیند، پسفردا که آبها از آسیاب بیافتد؛«بر در میکده رندان قلندر باشند» که میگیرند حالت را جا میآورند.
الغرض مدتی است توی این آشفته بازار گرافيك، آمپول زنها که جای خود دارند، خدمهی مریضخانهها هم روپوش سفید تن کردهاند و دست به کار طبابتند. رشتهی دانشگاهی درست شده که دانشجویش پس از فارغالتحصیلی بشود کمک طراح یا مجری رایانگی، جخ طرف هنوز پایش را از دانشکده بیرون نگذاشته مدعی مدیرهنری بودن است. حال آنکه از خودش که سهل است، از سلسلهی جلیلهی استادان دانشکدهشان هم که بپرسی، حتی تعریف و شرح وظایف مدیرهنری را نمیدانند، توانایی انجام پیشکش.
اما در این میانه مهمترین اتفاقی که میافتد چیست؟ مشتری سادهدلِ از همهجا بیخبر که تازه یک شرکت ثبت کردهاست، از این و آن میشنود که شرکتش باید نشانه و اوراقاداری داشته باشد. در شرايطي كه هيچ مرجع رسمي و نيمهرسمياي راه و چاه رسيدن به يك سيستم طراحي و تبليغات را به جامعه معرفي نميكند، سفارشدهنده چه ميكند؟ طبيعتاً با سر و همسر مشورت میکند که چه کنیم، بالتبع آنها هم اولين كسي را كه ميدانند با طراحي و گرافيك و رايانه سر و كار دارد معرفي ميكنند. و باز به طور كاملا طبيعي و طبق قواعد رياضي به احتمال زياد، فرد معرفي شده يكي از افراد دانشآموختهي مدارس رايانه است. طبيعتا نه در ايران، بل در هر جاي ديگر، به ازاي هر طراح دهها اپراتور وجود دارند. اين مسئله كاملا طبيعي و درست است. آنچه غير طبيعي است، ناآگاهي جامعه و جابهجا شدن جايگاه طراح و اپراتور است. گرانقيمت بودن طراحان را نيز به تمام نكات بالا اضافه كنيد و اينكه ناطراحانِ مسلط به كامپيوتر، در ازاي كارشان كمتر از يك دهم قيمت واقعي يك سفارش را ميطلبند.
سفارشدهنده كارش را به شخص معرفي شده ميسپرد اما نتيجه ناگفته پيداست. چند الگوي آماده(sample) از داخل نرمافزار، در ميآيند و كنار هم ميافتند و تحويل مشتري ميشود. مشتري نيز اگر چه به طور دانشي گرافيك را نميشناسد اما به طرزي غريزي فاصلهي ميان زشت و زيبا را درمييابد. سرخورده از كارش به اين نتيجه ميرسد كه اگر گرافيك چنين چيزي است، فرزند در خانه ماندهاش هم از پس آن برميآيد. سيستم كه در خانه دارند، يك سري كامل نرمافزار نصب ميكنند و يك طراح ديگر به جهان طراحي اضافه ميشود. سرآخر هم سيل آثار زشتند كه به مدد اين گروه همهجا را پر كردهاند.
آخر حرف؛ دكتر قلابي محل ما، دنگش در آمد. كسي هم در تمام آن سالها در خانهاش، ست دندانپزشكي به راه نيانداخت. اما شبهطراحان، مجبور نيستند تابلويشان را عوض كنند و هر روز هم به تعدادشان اضافه ميشود.
این مطلب هم از همان روغنهاي ريختهي سابقالذكر است. در هفتهي كتاب نوشتهامش.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هفتهي كتاب به آرامي و بيهيچ جنجالي از كنارمان رد ميشود. ما هم. سالهاست كه مقداري عدد و رقم در ذهنم پيچ و تاب ميخورند. در اينجا نه ميخواهم در ستايش كتاب چيزي بنويسم و نه از جمله مسئولان دولتي هستم كه موظف باشم در سر هفتههاي خاص- مثل هفتهي كتاب- مقداري آمار تزييني به شكم مطبوعات ببندم. فقط ميخواهم –رطب و يابس- كمي عدد و رقم سر هم كنم.
اولين عدد اين است؛ در اين سالها (شما فرض كنيد 5 سال گذشته) در هر سال، دستكم بيست و پنج هزار عنوان كتاب چاپ اول در مملكت ما نشر شده است. اگر تعداد تجديد چاپها را هم اضافه كنيم سر جمع ميشود سالي بيشتر از چهلهزار عنوان. اين اعداد، ارقام مشهوري هستند. يعني تقريبا تمام كساني كه با حوزهي كتاب سر و كار دارند اينها را شنيدهاند. اما به حقيقت من در جايي مكتوب نديدهام. راستش اين است كه در اين عصر فراارتباطي، ما هنوز با تكنيك فوقمدرن «دود» از همهچيز با خبر ميشويم و به دست آوردن آمار و اطلاعات مستند و رسمي خود تخصصي است. من هم اين تخصص را ندارم. كمي دنبالش گشتم و وقتي نجستم به همان تكنيك سابقالذكر پناه بردم. يعني به عددي كه روزي يكي از مسئولان سابق حوزهي كتاب در وزارت ارشاد در جلسهي سيگار و چاي گفت، اعتماد ميكنم.
رقم و آمار دوم؛ نهمين دوسالانهي گرافيك ايران 30خرداد تا 31 تير سال هشتاد و شش برگزار شد. طبق بيانيهي هيئت داوران، مهمترين و درخشانترين بخش مسابقهي ملي، طراحي جلد بود.(ر.ك. كتاب دوسالانهي نهم) ناگفته هم پيداست، كه نمايشگاهي مهمتر از دوسالانه، در حوزهي گرافيك ايران برگزار نميشود. با اين مقدمات ميتوان اين چنين استنباط كرد كه بخش طراحي جلد دوسالانهي نهم، لباللباب طراحي جلد در ايران است. طبق آمار رسمي كه من اعلام ميكنم، در بخش طراحي جلد، هفتاد و دو اثر و مجموعه اثر به بخش مسابقه راه پيدا كردهاند كه در كتاب نمايشگاه به چاپ رسيدهاند.(اين آمار كاملا رسمي است. چون خودم چهار بار از اول تا آخر و بالعكس شمردهام.)
طبق عدد و رقم اعلام شده از سوي دبيرخانهي دوسالانه، ششهزار و صد و چهل و شش اثر به دبيرخانه رسيدهاند كه از اين ميان نهصد و هيجده اثر به نمايشگاه راه پيدا كردهاند. با اين وصف به طور متوسط در برابر هر اثر راه يافته به نمايشگاه،-تقريبا- پنج اثر رد شده نيز وجود دارد. آثار ردشده، كارهايي هستند كه يك طراح در پشت آن قرار دارد، اما هنوز به پختگي لازم در زمينهي طراحي نرسيدهاست.
پس ميتوانيم بگوييم، احتمالا در حدود چهارصد و پنجاه اثر در بخش طراحي جلد به دبيرخانه واصل شدهاند. با توجه به اينكه از سال 1380 تا 1386 بخش طراحي جلد در نمايشگاه دوسالانه وجود نداشت، اين تعداد اثر، انرژي آزاد شدهي گرافيك جلد ايران بعد از شش سال است. در شرايطي كه در اين سالها حدوداً يكصد و بيستهزار عنوان كتاب چاپ اول وارد بازار شدهاند. يعني تقريبا به ازاي هر دويست و هفتاد عنوان كتاب يك سفارش طراحي جلد وجود دارد. كه از اين مقدار نيز تنها يك ششم به طراحان مستعد و تا حدي كارآزموده-آنقدر كه كارشان به دوسالانهي تهران راه پيدا كند- ارجاع ميشود.(ميشود حدودا هر هزار و ششصد كتاب يكي)
حالا تمام اعداد بالا را ضرب در دو كنيد. چرا كه كمتر از نيمي از آثار بخش جلد در نمايشگاه، جلد كتاب هستند. يعني تنها سيو دو اثر از هفتاد و دو اثر راه يافته، جلد كتاب هستند. مابقي را جلدهاي بروشور، كاتالوگ، نشريات و الخ تشكيل ميدهند.(ميكند به عبارت هر سههزار و دويست كتاب يك جلد)
نكتهي پاياني اينكه؛ فكر ميكنم نيازي به تقسيم و ضرب نيست تا بفهميم نسبت تعداد طراحيهاي جلد به تعداد كتابها، ميل ميكند به صفر مطلق. بهراستي فكر نميكنم چيزي به نام «طراحي جلد» در صنعت كتاب ايران وجود خارجي داشته باشد.
مصاحبهای دیدم با آیدین آغداشلو. در یکی از روزنامهها. عذر میخواهم که از پیشوندِ نادلچسب «استاد» استفاده نمیکنم. حقیقت آن است که بعضی الفاظ، گاه آنقدر از جای خودشان دور میشوند که هر معنایی میدهند جز معنای قاموسیشان. یکی از آن الفاظ هم همین لفظ «استاد» است.
دوست محترم «روزنومچهچی»مان، رفته سر وقت آغداشلو و ببینید با چه سوالی شروع کرده است؛
«استاد آغداشلو! هنر گرافیك از چه زمانی در ایران آغاز شد و چه مسیری را طی كرد؟»
آغداشلو جواب داده است و دوباره طرف یکی از آن سوالهای «پدر و مادر دار» را روانهی صورت استاد کرده؛
منظورتان از اینكه «گرافیك همیشه وجود داشت» چیست؟
باز هم یک جوابی گرفته است. -به فراخور فهم پرسشگر- کوتاه نیامده، سوال بعد، شاهکارتر از قبلیها؛
آیا هنر گرافیك در ایران همچون نقاشی ما، دارای قدمت و اصالت است؟
آخر آقا! عزیز! دوست محترم! کوتاه بیا. دیگران که موظف نیستند در قالب مصاحبه برای شما دورهی فشردهی تاریخهنر تدریس کنند. شما که «کچلی» بیسوادیتان را نباید از وقت و انرژی دیگران دوا کنید. آن هم چهکسی؟ کسی چون آغداشلو که گمان نمیکنم در دانش نظری در حوزهی هنرهای تجسمی در ایران نظیری داشته باشد.
ببینید! من گاه تا بن دندان با بعضی نظرات آغداشلو مخالفم. فرضاً اینکه اصلاً اعتقادی به حرفهای او دربارهی قدمت گرافیک ايران و جهان ندارم. اما هیچگاه سر سوزنی از ارادتم به او کم نشده است. فراموش نمیکنم که او مردی است که میتواند نام «پژوهشگرِ اندیشمندِ ایرانی» را با خود بکشد. کم نیستند کسانی که بیبهره از دانش و اندیشه نیستند. اما آنچه از آغداشلو، آغداشلو میسازد، ایرانیت اوست و شاید مهمترین بخش ایرانیت او آگاهی بلاواسطهاش به ادبیات و شعر این سرزمین باشد. ادبیاتی که مهمترین و زیربناییترینِ تمامِ دانشهایِ ایرانی است و هیچکس در این بوم و بر نمیتواند به آگاهی درخوری برسد مگر آنکه از این راه برود. راهی که آغداشلو رفته و چه خوش رفته است. حالا در مقابل چنین کسی چنان سوالهایی طرح میشود. باور بفرمایید هرکسی تنها و تنها یک کتاب در تاریخ هنر ایران بخواند، میتواند این سوالها را جواب بدهد. اصلا لازم نیست «عرض خود ببرند و زحمت آغداشلو بدارند.»
خوب این کارها سود و ثمر زیادی هم دارد. هم رفیق «روزنومچهچی»مان طبق قاعدهی شریف «نکره به اضافه معرفه میشود» سری میان سرها درمیآورد و فرض کن به رفقایش هم جولانی میدهد که؛ «ببین من تا حالا ده تا مصاحبه با آغداشلو و شیوا و احصایی و کی و کی گرفتهام». رفقای رفیقمان هم مثل خودش طبیعتاً اهل خواندن نیستند، میبینند راست میگوید. مصاحبه با آغداشلو است و مصاحبهگر هم رفیقمان. متن را هم كاري ندارند. دست مریزاد و تحسین به شکمش میبندند و کمکم طرف صاحبنظر میشود. دور از آغداشلو، صد و بیست سال بعد از این آغداشلو هم که سرش را گذاشت زمین، رفیقمان میشود سخنران مراسمات یادبود و هی خاطره پشت خاطره که :«بله. آفا ما در مباحثاتمون با خدابیامرز آیدین چه میگفتیم و چه میشنیدیم». دروغ هم که از قدیم گفتهاند خناق نیست. هم «روزنومچه»ی فخیمه از اسم استاد طرفی میبندد و سرمهای به چشم کور میکشد و كاسهي شكسته و ماست ريخته و قسعليهذا از این جور چیزها تا دلتان بخواهد.
البته من این «روزنومچهچی» و امثال او را ملامت نمیکنم. حکایت، حکایت یک عارضهی فرهنگی است. جامعهای که عادت به شنیدن و جزوه نوشتن دارد و در دانشگاه هم چهرههای دلخواهش را نمیبیند. ضبط به دست میگیرد و دوره میافتد، هی تاریخ شفاهی و مصاحبه و کتاب«گفتوگو دربارهی فلان و بهمان» درست میکند. آنچه از خواص مصاحبه هم گفتیم میشوند مزید علت. اما اصل بیماری جای دیگری است.
آخر سخن؛ دست آخر درآمده که؛ استاد آغداشلو! یك آرزو برای آیندهي گرافیك ایران بكنید!
ظاهراً آغداشلو لبخندی زده و جوابی داده است. دوباره درآمده که؛ ببخشید! شما در ابتدای پاسخ طرح سؤال قبلی، لبخندی زدید كه بیشتر به پوزخند شبیه بود!این لبخند به خاطر سؤال بود یا آرزوی خودتان؟! (شما را به خدا حد وقاحت را هم ببینید.) یاد آن دیالوگ فیلم «مادر» زنده یاد «علی حاتمی» افتادم. مادر، در دل، به فرزندان برادر گمکرده كه ميخواستند داستان را از مادر بپوشند، میگفت: «دروغگو چشمش رسواست». حالا، رفیق! رسوا همه چیزش رسواست.
یک-دو ماهی پیشتر این را نوشتم. دریغ که همهي گفتهها و نوشتهها، هيچ است.
------------------------------------------------------------------------------------------
طرف زنگ ميزند كه:«فلاني! يك كار ميخواهم چنين و چنان» مينشيني. يك مدتي فكر ميكني. چندتايي اتود ميزني. كار را به يك سر و سرانجامي ميرساني. ميبري تحويل بدهي كه ميبيني اي بخت نامراد! كار به چند نفر ديگر هم سفارش داده شده است. آقاي رييس هم، نشستهاند-انگار كودكي كه بخواهد اسباب بازياش را از ميان يك اسباببازيفروشي انتخاب كند- به بالا و پايين كردن طرحها و طراحها تا ببيند دلش به كدام ميكشد. ميخواهي هر آنچه لايقاش است را نثارش كني. يا ميخواهي هر آنچه لايق اوست را به خودت بگويي كه ندانسته و قرار و مدار نگذاشته، كار را قبول كردي. سرآخر هم جناب رييس –مثلاً، فرض كن- از قيافهات خوشش نميآيد و كار رد ميشود.
فكر نميكنم كه هيچ كدام از ما طراحان-دستكم نسل جوان و در حال رشد- باشيم كه چنين تجربهاي نداشته باشيم. ميخواهم، اول يك سوزن به خودمان بزنم. (راستش را بخواهيد، مشتريهاي از آن دست كه ذكرش رفت، آنچنان پوستكلفت شدهاند كه متهمكانيكي هم بهشان كارگر نيست چه برسد به جوالدوز. از خيرش ميگذرم. اميدوارم اين سوزن به خودمان اثر كند.) يكي از دوستان طراح همسن و سال و همپالكي و همپيالگي، هر وقت گفتوگوي اينچنين اتفاقها ميشد، ميگفت:«مسئله از اينجا آب ميخورد كه ما صنف گرافيست، رفتار صنفي بلد نيستيم. چيزي كه كاسبهاي بازاري هفتصد سال است بلدند و ما بلد نيستيم. اين كه منافع تكتك افراد يك صنف به هم وابسته است. اگر قيمت همصنفت را شكستي، قيمت خودت را شكستهاي.» - و اين قيمت را شما فقط قيمت كار يا پولي كه از دست مشتري ميگيري، نبين.- من سخت به حرفهاي اين رفيقم معتقدم.
اكنون سالهايي است كه به همت زندهياد آقاي مميز ما صاحب انجمن صنفي شدهايم. اين كه چه نقدهايي به انجمن صنفي طراحان گرافيك وارد است، يا چه نقايصي دارد، «اين زمان بگزار تا وقت دگر». پرسش من در اين است؛ ما چهقدر رفتار صنفي بلديم؟ عضو رسمي انجمن باشيم يا نه، مهم نيست. مهم نوع رفتار صنفي است. آيا صنف بودن ما را يك كارت عضويت تاييد ميكند يا رفتار صنفي ما؟
در شرايطي، هم چون آنچه يادداشت را با آن آغاز كردم، شايد همسنوسالهاي من به خود ميگفتند كه از خامي ما بود كه اينچنين شد. يا اگر حمايت انجمن با ما بود چنين اتفاقي نميافتاد. اما آنچه باعث شد اين يادداشت را بنويسم خبري بود كه مثل آوار بر سرم خراب شد: «پوستر جشنوارهي موسيقي فجر كه توسط آقاي ابراهيم حقيقي در حال طراحي بود به ديگري سپرده شد و تاييد شد.»
رفقا! اينبار با رييس صنفمان چنين رفتاري شده است. شما ميتوانيد موافق يا مخالف ابراهيم حقيقي باشيد. يا ميتوانيد به رياست او بر صنف اعتراض داشته باشيد، اما اينها درگيريهاي درونسازماني ما است. چه ربطي به ديگران دارد؟ چه ربطي به حيثيت صنفي به بازي گرفته شدهي ما دارد؟ وقتي با رييس صنفمان چنين ميكنند و هيچكدام دم نزنيم، فردا چه امنيتي براي كدام يكيمان ميماند؟ آيا الان وقت يك اعتراض رسمي و دسته جمعي نيست؟ آيا وقتش نرسيده كه چنين سفارشدهندگاني از طرف تمام طراحان-عضو رسمي انجمن باشند يا نه- تحريم شوند؟
دوستان! باور كنيد از اين همه دست بالاي دست بلند كردن، به هيچجا نميرسيم. قبول كنيد كه اصلا افتخاري ندارد كه دسته جمعي براي تصاحب يك سفارش تلاش كنيم. باور كنيد اين مدالهايي كه براي به دست آوردنش خون هم را ميريزيم به سينه زدني نيست.
همكارها! همصنفها! حيثيت هر طراح حيثيت همهي ما است. فرقي نميكند كه آن طراح كيست و وقتي آن طراحي كه بهش بيحرمتي شده است يك پيشگام باشد يا رييس صنف، كه وا اصفا. بياييد كاري كنيم. در قالب يك اعتراض مدني.
رفقا! دوستان!
همهتان سر كاريد! همه داريد عمر عزيز را به دست باد ميدهيد! باور كنيد. هيچ نتيجهاي در بر ندارد. تمام اين تلاشهايي كه ميكنيد، همه هيچ است. ميگوييد نه؟!
حضرت شيخ اجل فرمودهاند. من كه از خودم حرف در نميآورم. نه ميخواهم شما را نااميد كنم و نه از نااميدي شما چيزي عايد من ميشود. من هم مثل شما هستم. از وقتي اين را فهميدهام اساساٌ زندگيام به هم ريخته است. اولش هم ميخواستم قبول نكنم. اما چه كنم؟ حضرت شيخ فرموده كه سر سلسلهي اين سلسلهي جليله است و حرفش سند.
باغ تفرج است و بس، ميوه نميدهد به كس
جز به نظر نميرسد، سيب درخت قامتش
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي خدا. من كه مردم. شما هم يك فكري براي خودتان بكنيد.
آقا شب رفته ميخانه. صاحب ميفروشي -كه عليالقاعده جهود هم بوده- درآمده كه؛ «دوست عزيز! چوبخط شما پر شده است. ديگر از دادن نسيه و وجه نقد معذوريم. اين بالا هم تابلواش را زدهايم. اين چندبار هم كه به شما نسيه داديم محض خاطر اين بود كه شما شاعر بزرگ و سرشناسي هستي. همه هم اينجا شما را ميشناسند. بسياري از خانمهاي زيبايي كه اينجا كار ميكنند، شعرهاي شما را از بر دارند و تمام اين مسائل. اما به هر تقدير ديگر از نسيه دادن معذورم.»
جناب حافظ هم كه در اين مواقع كلا اعصاب نداشتند يكهو دست انداخته لباسها را در آورده و عمامه را از سربرداشته و زده رو ميز كه؛ «بگير! اگر همين يك لا قباي ما را هم نميتوانيد ببينيد، بگير! ببينم حرفت تمام ميشود. اين خرقه كلي قيمت دارد. هزاران نفر از طلاب همين شيراز هستند كه حاضرند نيم عمرشان را بدهند و يك چند صباحي خرقهي بنده را به تن كنند. بسياري از حكام سابق و لاحق شيراز حاضرند سكهها خرج كنند تا من با اين خرقه كه به تن دارم يك فتوا بدهم كه كار و بارشان درست شود. بگير! اين خرقه خرج چند وقت من ميشود؟»
-نه آقا! ما كه راضي به اين حرفها نيستيم. من اينها را رهن برميدارم، شما حقوق كه گرفتيد بياييد حسابتان را صاف كنيد و ببريد.
حالا صبح شده. جناب حافظ از خواب بيدار شده. ميبيند اي دل غافل. ديشب چه كردم؟
خرقهاي بودم و صد عيب مرا ميپوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
عرض شود که؛ ما یک مادربزرگی داریم که هر وقت یک غذایی می پزد که عیب و ایرادی دارد، برای این که از تک و تا نیافتد و کسی نتواند چیزی بگوید، خودش یک به به و چه چهی راه می اندازد که آن سرش ناپیدا.
کارهای ابنای حکومت را که می بینم خیلی یاد این کار مادربزرگم می افتم.
مثلا؛ یکی از این ابنای حکومت که نسبا از وابستگان است، اخیرا با کمک هم پالکی های مرحوم آقاجانش یک فیلم ساخته است. چه بهابه و خهاخه و زهازه که برایش راه انداخته اند بماند. امشب رسانه ی ملی مفتخرمان کرد به فیلم آقای آقازاده. شعور من که قد نداد. هبچ نفهمیدم. آقایان افاضل هم چه احسنت و آفرینی به خیک رفیقمان بستند.
جدی جدی جدی هر کسی یک قیمتی دارد. مجری- کارشناس اکبر آقای عالمی بود. ایشان هم ظاهرا موفق شده روحش را به قیمت مناسب به حضرت ابلیس بفروشد.
باشد. خوب.
این یک گوشه بود. مشت نمونه ی خروار. این رفیقمان که بی آزار است. ما هم خوش حالیم که یک پول و پله ای به جیب زده و یک افتخار و اعتباری جمع کرده. نهایتا فردا هم می شود مثل همین ها که هنر دولتی به دست شان است و پول های خلق الله را حواله ی مستراح می کنند. این خیلی چیزی نیست. خوب مثلا من هم جمعه شب ها می نشینم و این سریال یوسف پیامبر را می بینم و می خندم. یعنی حقیقتش این قدر توی این مملکت پول هدر می شود و خلق الله تحمیق می شوند که این حدش دیگر خنده آور می شود. درد جگر پاره کن جای دیگر است.
عاقلان دانند.
بعد التحریر: اخیرا عده ای از ابنای حکومت پز ضدحکومتی دارند. یک عده ای شان هم فسق ظاهر پیدا کرده اند- علاوه بر فسق باطن که داشتند-. اما ایشان را از عمل بشناسید نه از گفتار. فاعتبروا یا اولی الابصار.
مدتهای زیادی است که چیز جدی نمینویسم یا سعی میکنم چیز جدیای ننویسم یا اگر مینویسم نشر نکنم اما چیزی شد و حالا در زمانی هستیم که اگر ننویسیم و نگوییم فردا شرمندهی سر و همسر و قبر و قیامتیم.
چند روز پیشتر یک پیامکی آمد که همهی شمایی که این مطلب را میخوانید، آن را هم خواندهاید. که بله؛ در روز شهادت حضرت زهرای مرضیه – که جانم فدای خاک بینشانش باد- ممکن است کارناوالی به راه بیافتد و چه چه. من هم غالبا این چیزها را به هزار و یک دلیل برای کسی نمیفرستم اما دنگم گرفت یا غیرت شیعیام گل کرد یا هر چه، این را برای رفقا فرستادم و از سر بیماری برای کسانی که فکر میکردم راستی هستند. یکی از آن دوآتشههاش جوابی داد که نزدیک به این مضامین بود؛ خدا انشاءالله به شما و همه توفیق بدهد که فاطمی واقعی باشید. یعنی اگر بخواهم به «زبون تهرونی» ترجمهاش کنم میشود تو این مایهها که؛ «ما که شما حرومزادهها رو میشناسیم. برو درت رو بذار. اون کاندیدای جد کمرزدهتون هم گهخورده شال سبز میندازه. ننهت رو هم ... .» خیلی هم خوشحال شدم، هم کفری. خوشحال شدم که خدا دشمنان ما را از حُمقا (احمقها) قرار داده. یعنی مشمول دعای امام سجاد(ع) شدهایم. دیگر اینکه چون مدتهاست به غار تنهاییم رفتهام و کس زیادی را نمیبینم، یادم رفته بود که چه مخلوقات عجیبالخلقهای دور و برمان زندگی میکنند. و کفری شدم که چرا بعضی مخلوقات خدا نمیخواهند یک لحظه فکر کنند. به جان خودم من آن بچهای که این جواب را بهم داد دوستش دارم. بچهی پاکی است. یعنی تا آن وقت که میشناختم پاک بود. از اهل بهشت هم باید باشد. به قول مولوی: گفت اکثر اهل جنت ابلهند. این حدیث نبوی است که: ان اکثر اهل الجنه البلهاء. اما آخر تا چه حد نمیخواهی از فکر کار بکشی؟ چه قدر خودبینی؟ چه قدر از خود متشکری؟
حالا تو و هم پالکیهایتهمه مسلمان و مؤمن و شیعه و فاطمی هستید، هر کس که با شما نیست کافر حربی و دشمن اهل بیت و تخم حرام و ولدالزنا و اینطور چیزها؟
زنگ زدم که با همان ادبیات محترمانهی جنوبشهری که دوستان از من سراغ دارند جوابش را بدهم و حالا که «راستی» است کاملا به راه راست هدایتش کنم و «فرقش» را توی چشمش بکنم، که شانس آورد گوشی را برنداشت. دو- سه بار هم زنگ زدم، توفیق نشد.
القصه به یکی دیگر از هم پالکیهایش زنگ زدم. الحق این یکی با شعورتر است. گپ و گفت کردیم و کلی حرف و حدیث، درآمد که؛ من برای میرحسین احترام قائلم و درست که بهش رای نمیدهم اما باید حرمتش حفظ شود و از این حرفها.(گفتم که با شعورتر است)
میگویم چرا بهش رای نمیدهی؟
میگوید چون اطرافیانش بد هستند.
میگویم کی مثلا؟
میگوید همین مشارکتیها.
میگویم یعنی دقیقا کی؟
سکوت میکند.
میگویم اطرافیان رییس شما بهترند؟
باز سکوت میکند
میگوید اطرافیان میر گفتهاند اگر با ما همکاری نکند از قطار اصلاحات پیادهاش می کنیم
آمپر میچسبانم میگویم کی گفته؟ کجا گفته؟ چه وقت گفته؟ من که هر شب اخبار جریان را پی میگیرم چرا نمیدانم؟ تو از کجا خبر داری؟
میگوید این حرفها هست دیگر. در فضا پراکنده است.
***
ببین! وقتی آقای رئیس عروسک دستکشی یک کسانی است، همه را به کیش خود پندارند. وقتی جریانی هست که از نمایندههایش تعهد میگیرد بعد از دریافت پست باید مطیع محض ما باشید و اگر پایتان را کج بگذارید این استعفای از پیش امضا شدهتان را ابلاغ میکنیم، خوب هوادارانش همه را همینطور میبینند.
اصلا ما ایرانیها آدمهای توطئهگری هستیم. بعضی بیشتر و بعضی کمتر. به همین خاطر است که توهم توطئه داریم. بعضی بیشتر و بعضی کمتر.
سلام
عذر ميخواهم كه اين قدر دير به دير بهت سر ميزنم. از همين حالا هم بگويم كه حق داري نبخشي. اصلا از دستت ناراحت نميشوم. اما حقيقتش اينكه دلم برايت تنگ شده. خيلي زياد. ميداني! توي اين روز و روزگاري كه هر دومان درش گير كردهايم نه من وقت و دل و دماغش را دارم كه بهت سر بزنم نه تو.
ببين رفيق! ما الان سالهاست كه با همايم و هم را ميشناسيم. چيزي بيشتر از پانزده سال از اولين آشناييهايمان ميگذرد. بعضي وقتها بيشتر با هم بودهايم و بعضي اوقات كمتر. اما به هر تقدير با هم بودهايم. بعضي وقتها من تو را اذيت كردهام و البته تو هم تلافي واكردهاي. بيجواب نگذاشتهاي. غالبا هم من كوتاه آمدهام.
سعيد جان! قبول كن كه گاهي جفتمان به شدت كودكي كردهايم.
چند وقتي است كه خيلي دلتنگتام.
كاش ميشد با هم قرار كوه ميگذاشتيم. ميرفتيم دركه. پاها در رود و حال ميكرديم. يا كاش ميشد ميرفتيم «شاهعبدالعظيم». قبول دارم كه بعد از اينكه «خورشيد خانم» بالاي گنبد را كندهاند انگار يك چيزي از دل ما كندهاند. اما باز هم صفاي خودش را دارد. بوي كبابِ بازارِ جلوي حرم و آن مغازهاي كه خوراكيهاي ترشِ غيربهداشتي ميفروشد.
آخ.
عزيزجان! دنيا كوتاه است و «سفر (براي من) جانكاه».
رفيق! اگر دير به دير بهت سر ميزنم –به خدا- از سر بيتوجهي و بدي نيست. اين «من و تو» كردنها آفت رفاقت است. تو بيشتر سراغم بيا.
باقي بقايت
مخلص حقيقي سعيد